رفته بودم ماموریت ،بعد از یه ماه که برگشتم،

بابامو تو فرودگاه دیدم با پیرهنِ مشکی!

ترسون لرزون رفتم جلو گفتم :

سلام ! چی شده بابا ؟

گفت : هیچی …!

گفتم : ترو خدا …جانِ من راستشو بگو !

گفت : مامانت …

بعدش یه مکثِ طولانی کرد!

همونجا زانو زدم ، یهو زد زیرِ خنده گفت :

اَه پاشو بابا توام شورشو درآوردی !

مامانت همه ی لباسارو شسته بود؛فقط همینو داشتم بپوشم …!