وقتی که از ماموریت برگشتم….
رفته بودم ماموریت ،بعد از یه ماه که برگشتم،
بابامو تو فرودگاه دیدم با پیرهنِ مشکی!
ترسون لرزون رفتم جلو گفتم :
سلام ! چی شده بابا ؟
گفت : هیچی …!
گفتم : ترو خدا …جانِ من راستشو بگو !
گفت : مامانت …
بعدش یه مکثِ طولانی کرد!
همونجا زانو زدم ، یهو زد زیرِ خنده گفت :
اَه پاشو بابا توام شورشو درآوردی !
مامانت همه ی لباسارو شسته بود؛فقط همینو داشتم بپوشم …!
+ نوشته شده در شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۱ ساعت 15:38 توسط محمد حسن
|

سلام.خيلي خوشحالم كه اين سایت رو براي بازديد انتخاب كرديد.اين سایت براي رفع نياز هاي شما ايجاد شده.در اين سایت شما ميتونيد عكس فيلم موزيك مطالب خواندني و... را مشاهده كنيد. درضمن نظر يادتون نره